اومدی تا منو به آرزوهام برسونی

یاد ایام

یه شروع خوب

خیلی وقت بود لبخند نزده بودم...

اما از روزی که صدای قلبتو شنیدم ....اولین اشک شوق زندگیم اومد به چشمم...اولین شادی عمیق رو تو 31 سالگی بعد از 10 سال انتظار درک کردم...

و شروع یک زندگی تازه با وجود تو ...در وجودم شکل گرفت...

یه شروع خوب و تازه....

خیلی وقته دلم میخواد از تو بنویسم...و امروز تصمیم گرفتم اینکارو شروع کنم...

برای تو....در کنار تو...یه شروع خوب دیگه...

سلام عزیز دلم...سلام عشقم...سلام زندگی

روزنگار

شهریور ۹۶ بار دومیه که این بازی پر هیجان رو امتحان میکنی بار اول فروردین امسال بود.من میترسم و تو و پدرت آتیش میسوزونین. نزدیک یک ماهه کلاس ژیمناستیک میری. از اول مهر قراره با لباس فرمی که کوچیکترین سایز ممکن هست ولی بازم برات بزرگه ، بری پیش یک. ️ از خدای مهربون برات بهترینا رومیخوام. دو ماهه مهدت تغیر کرده و برگشتی به مهد قبل از دو سالگیت.به دو دلیل جابجایی مهد قبلیت از دو ماه قبل و جابجایی منزل خودمون از همین هفته . حالا کم کم داری یاد میگیری برای عکس گرفتن ژشت بگیری و کمتر ادابازی دربیاری البته به شرطها وشروطها امسال تیرماه یه مسافرت یه هفته ای به زنجان و سرعین و اردبی...
27 شهريور 1396

تغییر لهجه!

سلام..بعد از یه غیبت طولانی اومدم خیلی مختصر! یه چیزای مهم رو بگم. الان نزدیک دو هفته اس که داری سعی میکنی حروفی رو که تا الان نمیتونستی ادا کنی رو بگی." ک "و "گ "و "ر" اولش متوجه نمیشدم تغییر لهجه و حالت حرف زدنت یه جور تلاش برای بیان درست کلماته فقط هی بهت میگفتم چرا اینجوری حرف میزنی ...تا اینکه بالاخره یکی دو بار کلماتو درست ادا کردی و من متوجه انگیزه ات شدم ...الان به شدت حرف "ر" رو توی کلمات پررنگ ادا میکنی طوریکه من خندم میگیره و همینطور "ک" رو...بطوریکه بعضی کلماتی که "ل " دارن رو هم بصورت ر میگی...چون قبلا همه "ر" ها رو  "ل" تلف...
5 دی 1395

سه سال و سه ماه و بیست و یک روزگی.

مامانی بعد از مدتها اومدم که از تو بنویسم ..اگه هر روز هم از خاطراتت بنویسم میشه ولی وقت نمیکنم. و زمان که میگذره خیلیاش فراموش میشه. جدیدا اسباب بازیاتو برمیداری میاری بفروشی به ما.و مثلا بلند میگی آی فروشیدنی!!!  چون گاهی که با هم میریم خرید ، شما هر چیو میبینی میخوای و ما توضیح میدیم اینا خریدنی نیس و واسه خود مغازه اس یا.. شما هم بعضی موقع وقتی عینکی که چشمته رو برمیداریم میگیم اینو میخوام..این چند..میگی نه خانم اینا پولیدنی!!!! نیست(همون فروشی نیس پول دادنی نیس! و این اصطلاح مختص خودته) از وقتی تابستون شده یکی از معضلات ما شده علاقه شدید شما به استخر و آب بازی. 4-5 باری هم با اصرار بابایی رو را...
17 مرداد 1395

تو این دو ماه چقد تغییر کردی؟

سلام عشق مامان ، بدون مقدمه میرم سر وقت ثبت کارها و حرفای بامزه ات. همین الان هم یکی از علاقمندیهات اینه که شبا موقع خواب به جای داستاهای تکراری برات از خاطرات نوزادی و کودکیت تعریف کنم و تو با ذوق گوش میکنی و احساساتی میشی. شب تولد امیرحسین (پسرعمه ات) بعد افطار دعوت بودیم.کلی رقصیدی و بعد از اون هم یه تفنگ دست گرفتی و اومدی اونو سمت حاضرین گرفتی تا رسیدی به باباحاجی حبیب و از اونجایی که قبلا با همچین تفنگی موقع بازی بچه ها و نوه هاش بهش گلوله پلاستیکی پرت کرده بودن ازش میترسید. جنابعالی هم نقطه ضعفشو گرفتی و تا آخر شب همش یه دور میزدی میومدی به سمتش نشونه میگرفتی و اونم میگفت سر اسلحه اتو بگیر بالا...خلاصه که با حالت متع...
1 تير 1395

تولد سه سالگیت مبارک ، نورچشمم.

امسال روز تولدتون (تولد تو و پدرت ) روز جمعه بود و مصادف شده بود با خرید سیسمونی واسه پسر عمه مرضیه ات که البته هنوز نیومده... از قبل خیلی میونه ات با عمه کوچیکت جور بود و از وقتی باردار شده من همیشه باید مراقب میبودم مثه قبل از سر و کولش بالا نری و نپری تو بغلش..واسه همین کم کم که شکمش دیده شد یه بار بهت گفتم که نی نی عمه رو باید مواظب باشی و سوالات رگباری تو شروع شد...نی نی؟!! نی نی تو(کو)؟  تجاست؟...چرا من نمیبینمش... بعدشم با یه اعتماد به نفسی میگفتی که نی نی عمه منم!!!خخخخخ تا اینکه کم کم متوجه مساله شدی و از من پرسیدی منم توی دلت بودم؟..تو منو نمیدیدی؟ و ...و... خلاصه پسرکم کنجکاو و باهوشی...خیلی سریع با آدمهای ...
27 فروردين 1395

دو سال و 10 ماه و 19 روزگی.(35 ماهگی)

سلام به هر کسی که این متنو میخونه. اینروزها خیلی درگیر خرید و کارهای عید شدم. خیلی خرید رفتم و هر بار علیسینا با من اومده خرید کلی اتفاق افتاده!گمش نکردم ولی تو فاصله 10 قدمی من هم باشه به من میگه مامان از من دور شدی..دستمو بگیر.تنهام نذار. خیلی که بترسه میگه بغلم کن. همینکه منو نبینه هول میشه و گریه میکنه حق هم داره ...ریزه میزه مامان تو جمعیت خیلی زود منو با دیگران اشتباه میگیره و استرس میگیره. تو این مدت مخصوصا یکی دو هفته اخیر کمی بیشتر با خودش حرف میزنه و بازی میکنه.شیطنتهاش روز به روز یشتر میشن. موقع خرید هر بادکنکی که میبینه همونو میخواد.مثلا یه بار 3 تا از بادکنک عروسکیا رو عوض کرد تا اونی که میخواد پیدا کنه بعدشم تا ...
17 اسفند 1394

دو سال و نه ماهگی

امروز که مطلبو مینویسم نزدیک به یکماهه که خودت داوطلبانه و بدون درصدی خطا جیشت رو میگی . من و پدرت توی تعجب اینیم که چرا چند روز قبلش طوری برخورد میکردی که انگار اصلا توی باغ نیستی!!!!! راستش خیلی خدا رو شکر میکنم ..خیلی.... هر شب موقع خواب ذهنم درگیر این بود که به چه راهی از جیش بندازمت وقتی هیچ جوری همکاری نمیکردی. باورش واسه خودمم سخته ..آخه روز قبلش با نا امیدی و در حالیکه از خدا کمک میخواستم این مرحله خطیر رو پشت سر بذارم ، برات یه بسته بزرگ پوشک خریدم و با اینکه بازش کردم حتی یه دونشو هم استفاده نکردی. و الان به این فک میکنم که یه هو چی شد اینجوری شد....و در هر حال خدا رو شکر. گاهی مسائل به...
26 دی 1394

30 ماهگیت مبارک

پسر گلم روز به روز بیشتر شخصیتت شکل میگیره. انتخابها و سلایق خاصی داری و گاهی هم شدیدا تو انتخاب دو دلی و کلافه میشی. تو دو هفته اخیر کمی سرماخوردگی و دل درد داشتی و یه روز بیمارستان بودی (11 مهر). هر انتخابی که به عنوان گزینه مطرح میکنم تو از افعال معکوس استفاده میکنی و من متوجه نمیشم دقیقا چرا اینجور بهونه گیری میکنی. مثلا میگم پویا نیگاه میکنی یا پلنگ صورتی بذارم...گریه....پلند(گ) صواتی نذار...پواا نذار...بذار باشه...خوب پس همینو نیگا کن...نننننننننه....پلند صواتی بذار....و تا لحظه اخر گریه میکنی و تنها راه نجات من اینه که رها کنم و برم دنبال کار خودم تا تو گریه نکنی...در واقع زمانیکه تنهایی هم بهتر بازی میکنی و هم بهتر کارتون ...
28 مهر 1394

2 سال و4 ماه و 6 روز

سلام به روی ماهت گلم...پسر کوچولوی وروجکم... خیلی حرفا هست که دلم میخواد بنویسم تا یادم نره فعلا هر چی که یادم اومد رو مینویسم - اینروزا که میگم این یکی دو هفته ای یه رشد جهشی داشتی...تو یادگیری...قدی و وزنی...و درک.هر چند رشد قد و وزنی داشتی ولی تازه به منحنی قبلی متمایل شدی و خیلی مونده تا جبران عقب موندنت بشه... من همیشه بین دو تا حس گیر میکنم خوشحالی از پیشرفتت و ترس از دست دادن پسر کوچولوی مامانیه خودم..با بامزگیها و حتی نگاه معصومانه ات که با بزرگتر شدنت داره تغییر میکنه... - دستاتو حلقه میکنی دور گردنم و منو بغل میکنی...میگی دلم برات تنگ شده بود!!!...این مدل بغل کردنو تازگیا داری به خیلیا  تعمیم میدی هر ...
2 شهريور 1394

ماه رمضون

سلام پسر کوچولوی من اینروزها خیلی بهونه گیر شده. خوب غذا نمیخوره خوب نمیخوابه .برای غذا خوردنش باید تا 3-4 ساعت هیچی بهش ندم شاید یه کمی غذا بخوره و برای خوابیدنش من و باباش به نوبت داستان بگیم و لالایی بخونیم تا کم کم خسته بشه و بعد از کلی بهونه گیری بخوابه.. البته روزی 2-3 تا شیشه شیر میخوری ولی باز هم بهونه میگیری که "جی .جی" میخوام.نمیدونم چرا یادت نمیره..خیلی مراعات میکنم و لباسهای باز هم تنم نمیکنم...ولی متاسفانه وقتی بیقرار میشی...گیر میدی و دل منو میسوزونی...اغلب سعی میکنم سرتو گرم کنم یا خوراکی یا شیر بهت بدم ...تا شاید از سرت بیفته... بابایی گاهی باهات بازی میکنه که یادت بره و گاهی اونم شروع میکنه به ...
20 تير 1394